سفارش تبلیغ
صبا

بازی تنهایی

 چند روز پیش توی خیابون نزدیک میدون ... یه خانوم مسنی منو صدا کرد، ببخشید دخترم: ممکنه کمکم کنی برم اون دست خیابون.

گفتم: حتماً. رفتم پیشش، دستشو گرفتم و به آرامی با هم رفتیم اون دست خیابون. در بین راه دست منو سفت گرفته بود و منو نگاه می کرد، وقتی رسیدیم اون دست خیابون گفت: وقت داری با هم حرف بزنیم، یه نگاهی به صورت مهربونش کردم، تو نگاهش التماسی موج می زد که نرو.

بهش گفتم: ببخشید مادر من دیرم شده باید برم . اون گفت: باشه عزیزم دستت درد نکنه ، پیرشی مادر.

اونقدر نگاه مهربونش روی من اثر گذاشت که چند قدم که ازش دور شدم یه گوشه ایستادم  و طوری نگاش کردم که اون متوجه من نشه.

بعد از چند لحظه دیدم به یک خانم جوان دیگه گفت: ممکنه منو ببری اون دست خیابون ... و این کار چند بار ادامه پیدا کرد.

و احتمالاً اینقدر ادامه پیدا می کنه تا یه همصحبت پیدا بشه.

این بازی تنهایی با آدما چی کار می کنه؟

 این نیاز به همصحبتی از کجا پیدا شده؟

 چقدر این نیاز حقیقیه؟

آیا روش بهتری برای پیدا کردن هم صحبت وجود نداشت؟

آیا این خانوم واقعاً نیاز به هم صحبت داشت؟

 شاید منظور چیز دیگری بود و من نفهمیدم.

 و آیا او این آیه رو شنیده بود که،

خداوند می فرمایند:

                         یاد کنید مرا تا یاد کنم شما را

     و باز هم دنبال هم صحبت بود؟

 


نوشته شده در  سه شنبه 85/5/3ساعت  7:36 صبح  توسط سر دلبران 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
بازی با کلام - بی کلام
[عناوین آرشیوشده]