دعاي همگاني


زن کشاورزي بيمار شد، کشاورز به سراغ يک راهب بودايي رفت و از او خواست براي سلامت همسرش دعا کند.راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست همه بيماران را شفا بخشد. ناگهان کشاورز دعاي او را قطع کرد و گفت: " صبر کنيد! از شما خواستم براي همسرم دعا کنيد و شما داريد براي همه بيماران دعا مي کنيد!"


راهب گفت: " من دارم براي همسرت دعا مي کنم ."


کشاورز گفت: " اما براي همه دعا کرديد، با اين دعا، ممکن است حال همسايه ام که مريض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمي آيد."


راهب گفت: " تو چيزي از درمان نمي داني، وقتي براي همه دعا مي کنم  دعا هاي خودم را با دعاهاي هزاران نفر ديگري که همين الان براي بيماران خود دعا مي کنند، متحد مي کنم، وقتي اين دعاها باهم متحد شوند، چنان نيرويي مي يابند که تا درگاه خدا مي رسند و سود آن نصيب همگان مي شود .


دعاهاي جدا جداو منفرد، نيروي چنداني نداردو به جايي نمي رسد.


 



نوشته شده در  چهارشنبه 28/6/1386ساعت  3:19 عصر  توسط سر دلبران 
  نظرات ديگران()

 


حکايت مردم شهر پا برهنه


شهري بود به نام شهر پا برهنه ها. در يک صبح سر زمستوني مردي وارد اين شهر شد.وقتي که از قطار پياده شد، ديد همه مردم پا برهنه هستند.هيچ کس کفش به پا نداشت. او از ايستگاه بيرون اومدو سوار تاکسي شد. راننده تاکسي هم کفش نداشت.مرد از راننده پرسيد: ببخشيد ، چرا مردم اين شهر برخلاف مردم شهر هاي ديگه کفش نمي پوشند؟ راننده گفت: بله درست است ، چرا ما کفش نمي پوشيم؟ چرا؟.......


مرد وقتي به هتل رسيد، ديد که مردم اونجا هم پا برهنه هستند. مدير، صندوقدار، پيشخدمت ها همه پا برهنه بودند. از يکي از آنها پرسيد: مي بينم که شما کفش به پا نداريد. آيا چيزي درباره ي کفش نمي دانيد؟ پيشخدمت گفت: چرا ما کفش را مي شناسيم. مرد گفت : پس چرا نمي پوشيد ؟ پيشخدمت گفت : بله درست است ، چرا کفش نمي پوشيم ؟ و دوباره تکرار کرد  چرا کفش نمي پوشيم؟....


آري!!!!!!!! مانند اهالي آن شهر همه ما به دعا اعتقاد داريم. همه ما ايمان داريم که دعا مي تواند زندگيمان را متحول کند و ما را احيا کندو بسياري از خواسته هاي ما را تحقق بخشد. ما از نيروي اعجاز انگيز دعا آگاهيم . با اين حال دعا نمي کنيم. چرا؟ سوال همينجاست . چرا دعا نمي کنيم؟


 


 


نوشته شده در  پنجشنبه 22/6/1386ساعت  12:9 صبح  توسط سر دلبران 
  نظرات ديگران()


ايمان زن نابينا


بزرگي مي گفت: سال ها پيش از دهکده اي مي گذشتم. داخل کلبه اي مخروبه رفتم. زني پير و نابينا را ديدم که آنجا روي زمين نشسته بود. او زني کاملا بي چيز بود که در ميان فقر کامل زندگي مي کرد. با ديدن وضع رقت بار و تنهايي اش گفتم: مادر، بايد خيلي احساس تنهايي کني؟. او با صدايي که هنوز در گوشم صدا مي کند، گفت: به هيچ وجه. همسايه ها مرا دوست دارند و هر آنچه را که لازم است برايم انجام مي دهند.


با تعجب پرسيدم : اما مادر، وقتي که طوفان مي وزد و باران از سقف اين کلبه چکه مي کند، چطور به تنهايي زندگي مي کني ؟  او گفت: من احساس تنهايي نمي کنم قلب من در آفتاب و باران به طور يکسان خوشحال است. در کلام او چيزي بود که به من مي گفت اين زن پير نابينا و فقير داراي راز پنهان شادماني بود. کنارش نشستم و به چشمانش نگاه کردم. گفت:  من احساس تنهايي نميکنم چرا که معشوق هميشه در کنارم است. در تاريکي و روشنايي، وقتي که همه در خواب هستن "او" را صدا مي زنم و "او" بي صدا مي آيد. با "او" حرف مي زنم. با داشتن "او" به چيزي نياز ندارم. "او" همه چيز در همه چيز است. همچنان که به سخنانش گوش مي دادم چشمانم پر از اشک شده بود. صدايم مي لرزيد. مي دانستم در آنجا فردي زندگي مي کند که خداوند براي او تنها واقعيت زندگيست.


او گفت: هر آنچه خير من باشد، خداوند برايم پيش مي آورد و هرچه برايم پيش آيد، از جانب خداوند براي خير من است. بدون خداوند هيچگونه شادي حقيقي وجود ندارد. آرامش ما، در اراده و خواست او نهفته است و هرچه بيشتر با خواست "او" هماهنگ شويم سرور معنوي بيشتري روح ما را سيراب خواهد کرد.


حالا به نظر شما کي نابيناست؟


 


نوشته شده در  شنبه 5/3/1386ساعت  4:21 عصر  توسط سر دلبران 
  نظرات ديگران()


تقدم طبيعت بر تربيت


پادشاهي با وزيرش نشسته بودند صحبت مي کردند که: آيا طبيعت بر تربيت مقدمه يا تربيت بر طبيعت؟


وزير گفت: به نظر من تربيت بر طبيعت تقدم داره. و براي اثبات حرفش پادشاه را به صرف شام دعوت کرد.


وقتي پادشاه وارد سالن شد، ديد که در اطراف سفره ، گربه هايي شمع به دست ايستاده و سالن را روشن کرده اند. وزير گفت: طبيعت گربه کجا و شمع داري کجا؟ اين تربيته که گربه را به نگهداري شمع واداشته.


پادشاه کمي مکس کرد بعد دستور داد تا موشي را آوردن واونو تو اتاق رها کردن. به محض اين که چشم گربه ها به موش افتاد، شمع ها را رها کردن و در پي موش دويدن.


پادشاه گفت: اين هم دليل اون که طبيعت بر تربيت مقدمه.



کمتر پيش مي ياد که وارد پارک خلوتي بشيم تاب هاي خالي رو که دارن تکون مي خورن ببينيم و سوارشون نشيم . يا روي چمن پارک دور از چشم مامور پارک دراز نکشيم يا اگه کسي نباشه شايد قل هم بخوريم. يا تونل مارپيچ بازي بچه هارو ببينيم و از توش رد نشيم . اما اگه کسي باشه امکان نداره اين کارو بکنيم چون تربيت شديم که آدم بزرگا نمي تونن از اين


 کارا بکنن. اين کارا مال بچه هاست. شما چي فکر مي کنين آيا واقعاً اين کارا مال بچه هاست؟ 


نوشته شده در  پنجشنبه 15/4/1385ساعت  7:53 صبح  توسط سر دلبران 
  نظرات ديگران()


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[16/2/1387- 8:29 ع] آتيش بازي
[23/12/1386- 8:55 ص] ما بازي را متوقف نمي کنيم
[آرشيو شده ها]