بازي تنهايي
چند روز پيش توي خيابون نزديک ميدون ... يه خانوم مسني منو صدا کرد، ببخشيد دخترم: ممکنه کمکم کني برم اون دست خيابون.
گفتم: حتماً. رفتم پيشش، دستشو گرفتم و به آرامي با هم رفتيم اون دست خيابون. در بين راه دست منو سفت گرفته بود و منو نگاه مي کرد، وقتي رسيديم اون دست خيابون گفت: وقت داري با هم حرف بزنيم، يه نگاهي به صورت مهربونش کردم، تو نگاهش التماسي موج مي زد که نرو.
بهش گفتم: ببخشيد مادر من ديرم شده بايد برم . اون گفت: باشه عزيزم دستت درد نکنه ، پيرشي مادر.
اونقدر نگاه مهربونش روي من اثر گذاشت که چند قدم که ازش دور شدم يه گوشه ايستادم و طوري نگاش کردم که اون متوجه من نشه.

بعد از چند لحظه ديدم به يک خانم جوان ديگه گفت: ممکنه منو ببري اون دست خيابون ... و اين کار چند بار ادامه پيدا کرد.
و احتمالاً اينقدر ادامه پيدا مي کنه تا يه همصحبت پيدا بشه.
اين بازي تنهايي با آدما چي کار مي کنه؟
اين نياز به همصحبتي از کجا پيدا شده؟
چقدر اين نياز حقيقيه؟
آيا روش بهتري براي پيدا کردن هم صحبت وجود نداشت؟
شايد منظور چيز ديگري بود و من نفهميدم.
و آيا او اين آيه رو شنيده بود که،
خداوند مي فرمايند: