بازي ترس
عصر شنبه سينما ماوراء فيلمي نشون داد که به نظر من بيشتر مربوط به سينماي ترس بود.يادم اومد کوچيک که بودم وقتي اين جور فيلم هارو مي ديدم مي خواستم برم پشت يه بزرگتر قايم بشم و فيلم رو يواشکي نگاه کنم (هرچند هنوز هم اين عادت رو دارم اما اونقدر بزرگ شدم که نمي تونم پشت کسي قايم بشم !!! )
دوستم مي گفت: بچه که بودم منو از لولو مي ترسوندن، بزرگتر که شدم لولو جاي خودش رو به ترس از تنبيه شدن داد، کمي بزرگتر که شدم از اين ترس داشتم که کاري رو اشتباه انجام بدم و مورد تمسخر ديگران قرار بگيرم، کمي بزرگتر که شدم عاشق نمي شدم از ترس اينکه يه روزي ممکنه از دستش بدم و....
پس ترس هميشه همراه ما بوده و هست و فقط تو زمان هاي مختلف رنگ و بوش عوض مي شه، حالا هم ترس از قضاوت ديگران ، ترس از گناه، ترس از حرف مردم، ترس از تنهايي و ترس از مرگ، ترس از تاريکي و ...
دوستم ميگه واقعيت اينه که هنوزم مي ترسم اما درمانشو ياد گرفتم . دوستم از دوستش ياد گرفته که اگه خداي مهربون رو ياد کنه و خودش رو به دست خداي قادر و توانا بسپاره ترس جاشو به آرامش ميده و اضطراب به اطمينان تبديل ميشه.
واقعاً ريشه ترس چيه ؟ و درمانش چيه ؟