<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بازي بزرگان</title>
<link>http://baziebozorgan.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " بازي بزرگان "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Sat, 09 Aug 2008 01:59:10 GMT</lastBuildDate>
<author>سر دلبران</author>
<item>
<title>آتيش بازي</title>
<link>http://baziebozorgan.ParsiBlog.com/497283.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;آتيش بازي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتماً مي دونيد براي روشن كردن آتيش به چه چيز هايي نياز داريم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1- ماده سوختني 2- گرما يا حرارت 3- اكسيژن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ما هر روز چطوري آتيش روشن مي كنيم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله مي دونم به سادگي...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا مي خوام از يك سري آدم هاي بسيار دوست داشتني حرف بزنم كه باهاشون تو سفر آشنا شدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينجا آفريقاست ، كشور كنيا ، شهر ماسايمارا ، قبيله ماسايي ها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://bisedah.persiangig.com/image/123.jpg&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://bisedah.persiangig.com/image/456.jpg&quot;&gt; 
&lt;P align=center&gt;ا&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://bisedah.persiangig.com/image/789.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اين ها هم دوستان من هستند كه براي روشن كردن آتيش هر روز چندين بار اين كار را انجام مي دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بله مي دونم كار بسيار سختيه&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ولي وقتي ازشون پرسيدم چرا اين كار رو انجام ميديد و به راحتي از كبريت استفاده نمي كنيد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مي دونيد چه جوابي دادند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خودم ميگم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتن:&amp;nbsp;اين آداب و رسوم ماست.............&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تو زندگيمون دقت كنيم ببينيم كجا ها هست كه ما هم، اسير&amp;nbsp; اين نوع &amp;nbsp;آداب و رسوم شديم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 May 2008 20:29:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=497283</comments>
 <dc:creator>سر دلبران</dc:creator>
<guid>http://baziebozorgan.ParsiBlog.com/497283.htm</guid>
</item>

<item>
<title>ما بازي را متوقف نمي كنيم</title>
<link>http://baziebozorgan.ParsiBlog.com/442068.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;اين داستان  را يكي از دوستان خوبم برام ميل كرده بود دوست داشتم شما هم بخونيدش&lt;br&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center; color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 248px; height: 368px;&quot; src=&quot;http://bisedah.persiangig.com/image/bsd.jpg&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;&quot;&gt;&lt;br&gt;داستان رز&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفي نمود و از ما خواست كه كسي را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، براي نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستي به آرامي شانه‌ام را لم&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;س نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكي را ديدم كه با خوشرويي و لبخندي كه وجود بي‌عيب او را نمايش مي‌داد، به من نگاه مي‌كرد.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;او گفت: &quot;سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا مي‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟&quot;&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;پاسخ دادم: &quot;البته كه مي‌توانيد&quot;، و او مرا در آغوش خود فشرد.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;پرسيدم: &quot;چطور شما در چنين سن جواني به دانشگاه آمد&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ه ايد؟&quot;&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;به شوخي پاسخ داد: &quot;من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم.&quot;&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;پرسيدم: &quot;نه، جداً چه چيزي باعث شده؟&quot; كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌اي باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;به من گفت: &quot;هميشه روياي داشتن تحصيلات دانشگاهي را داشتم و حالا، يكي دارم.&quot;&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويي قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقي دوست شده بوديم، ‌براي سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك مي‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتي هر كجا كه مي‌رفت، دوست پيدا مي‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجه&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;اتي كه ساير دانشجويان به او مي‌نمودند، لذت مي‌برد، او اينگونه زندگي مي‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهماني ما سخنراني نمايد، من هرگز چيزي را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتي او را معرفي كردند، در حالي كه داشت خود را براي سخنراني از پيش مهيا شده‌اش، آماده مي‌كرد، به سوي جايگاه رفت، تعدادي از برگه‌هاي متون سخنراني‌اش بروي زمين افتادند، آزرده و كمي دست پاچه به سوي ميكروفون برگشته و به سادگي گفت: &quot;عذر مي‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنراني خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;دهيد كه تنها چيزي را كه مي‌دانم، به شما بگويم&quot;، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: &quot;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt;ما بازي را متوقف نمي‌كنيم چون كه پير شده‌ايم&lt;/span&gt;، ما پير مي‌شويم زيرا كه از بازي دست مي‌كشيم، تنها يك راه براي جوان ماندن، شاد بودن و دست يابي به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد.&quot;&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&quot;ما عادت كرديم كه رويايي داشته باشيم، وقتي روياهايمان را از دست مي‌دهيم، مي‌ميريم، انسانهاي زيادي در اطرافمان پرسه مي‌زنند كه مرده اند و حتي خود نمي‌دانند، تفاوت بسيار بزرگي بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم براي مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشي بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسي مي‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادي يا توانايي ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها براي تغيير همراه است.&quot;&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&quot;متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً براي كارهايي كه انجام داده تأسف نمي‌خورد، كه براي كارهايي كه انجام نداده است&quot;، او به سخنراني اش با ايراد «سرود شجاعان»پ&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگي خود پياده نماييم.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;در انتهاي سال، رز دانشگاهي را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلي رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاري او شركت كردند، به احترام خانمي شگفت‌انگيز كه با عمل خود براي ديگران سرمشقي شد كه هيچ وقت براي تحقق همه آن چيزهايي كه مي‌توانيد باشيد، دير نيست.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt; &lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Mar 2008 08:55:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=442068</comments>
 <dc:creator>سر دلبران</dc:creator>
<guid>http://baziebozorgan.ParsiBlog.com/442068.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

